میخوام براتون قصه بگم قصه یه دختری که ازتنهایی میترسید
یه روزکه دیگه طاقت تنهایی رونداشت بایکی آشناشد،اون به دخترگفت که
چقدردوسش داره اوناباهم قرارگذاشتندیه کلبه به قشنگی عشقشون برای خودشون
بسازن.آره یه کلبه به اندازه عشقشون
اونایه جنگل بزرگ پیداکردندورفتندورفتندتابه آبشاری دراون نزدیکی هارسیدندیه
جای قشنگ برای یه عشق قشنگ.
اوناباهم قرارگذاشتنداون خونه روبسازندوساختند.یه کلبه چوبی کناریه آبشاربلند
که آب رودخونش ازروبه روی کلبه می گذشت باماهی کوچولوهای قشنگ توش
دورتادورکلبه گلهای رزونرگسی بودکه دخترکاشته بود.توی اتاق ازهرچیزفقط یکی بودچون اون دوتاباهم یکی بودند.
یه میزگردبایه صندلی کنارش،یه صندلی راحت کنارشومینه،یه تخت باروکش به
رنگ گل یاس وپرده های قشنگ به رنگ چوبش که ازسلیقه ی پسربود،هرروز
صبح دخترمی رفت وازگلهای توی باغچه می چیداون میخواست وقتی عشقش روازخواب نازبیدارمیکنه ازبوی اون گلهامست بشه.
گلهای نرگس رومیزوگلهای رزبه رنگ هاس قرمزوصورتی وسفیددورتادورکلبه(قرمز همانندعشق داغشون،صورتی به طراوت وزیبایی عشق وسفیدچون قلب پاکشون) بعد می اومدبالای سرپسروباصدای زیبایی اونو
صدامی کرد پسرکه بیداربودفوری اونوتوآغوش می کشیدومی گفت دوستت دارم
هرروزباصدای گرمت ازخواب بیدارمیشم.
اوناروی یه صندلی میشستندوغذا میخوردندوباهم بیرون میرفتند.تامثل هرروزبه
رنگین کمان بالای کلبه صبح به خیربگن بعدبه گردش،دوشادوش هم ازرودخونه میپریدندوباماهی هابازی میکردند یه روزپای دختره پیچ میخوره ومی افته زمین
ولی پسراونو توآغوش میگیره دخترکه ناراحت بودمیگه دوست داشتم بازم از
رودخونه می پریدم واین پسربودکه اونو توآغوش گرفت وباهم ازآب های پاک
رودخونه میپریدن ودختروبردروی گلهای همیشه بهاروآروم گذاشت میونه گلها
وسبزه هاکه خیلی بلندبودندهمه پروانه هابراشون سایه بون زده بودندتااونا
موقع عشق بازی اذیت نباشن. وقتی برمیگشتن پسرازبالاکلبشونونگاه کرد
گلهارودید آره اون گلهارو!دخترچی درست کرده بود؟گلهای رزصورتی که مینشون
باگلهای رزسفیدشکل قلب گرفته بودندواون گلهای رزقرمز بودندکه حرف اول
اسم اونو نشون میدادندواونورکلبه که گلهای نرگس خودنمایی میکردند تمامأاسم
خودش بود،دخترومحکم به آغوش گرفت وبوسیدممنونم نانازم.
مدت هاگذشت واون هااززندگی باهم لذت میبردندولی یه روزکه دخترازخواب
پامیشه میبینه یه ابرسیاه روی کلبه روگرفته آره اون جای رنگین کمون قشنگ
روگرفته بود. ولی چرا؟آب رودخونه هم گل آلودبودترسید ورفت پیش پسر
خوابیدوچشماشوبست وباخودش میگفت این یه خوابه ،ولی افسوس که اون خواب نبود
اون ابری بودکه پسروازش گرفت وبرددیگه پسربرای دیدن دختروقت تایین میکرد
بازم دخترکلبه رومی آراست ومنتظرعشقش می نشست ولی یا دیرمیومدیااصلأ
نمیومد.دخترکه میدیدابربزرگ وبزرگ ترمیشه آروم یه دسته گل جمع کرد
رفت توکلبه بازم تنهابودمثل قدیم واین بارتنهاروی تخت درازکشید وهمانطور
که ابرهای چشمش میباریدگل هارو روی سینه گذاشت وچشماشوبست وسعی
کردبیرون روکه حالا تاریک تاریک بودنبینه آخه اون هنوزم از تاریکی وتنهایی
می ترسید.
باخودش فکرمیکرد یعنی اون میادوبازم منو از کابوس تنهایی نجات میده؟
آخه چی شدچرااون ابرتیره نذاشت ماباهم خوش باشیم؟
چرااون بااون ابره رفت؟
یعنی اون حالا خوشبخته؟خوشحاله؟خداجونم کمک کن یکه خوشحال وشادباشه.
حالایکی بگه من باتنهاییم چیکارکنم؟گلم من تنهام چرامنوفراموش کردی؟
آره وحالابااینکه اون گلا دارن خشک میشن هنوز هم دختردرانتظارنشسته.
